داستان عبرت آموز

October 3, 2008

در دهکده اي پسرک مردم آزاری زندگی مي کرد. تمام اهالی آنجا از دست او کلافه شده بودند. تا اين که يک روز پدر پسرک از او خواست تا هر بار که کسی را از خودش آزرد یک ميخ در تکه چوبی فرو کند. پسرک اين کار را کرد. پس از چند روز پدرش از او خواست تا سعی کند ميخ های کمتری در چوب فرو کند و هر بار که کسی را از خود خشنود ساخت يکی از ميخ ها را بردارد. بالاخره يک روز پسرک پيش پدرش رفت و گفت که تمام ميخها از روي چوب برداشته شده اند. پدرش پس از ديدن چوب خوشحال شد و گفت:
« پسرم کار خوبی انجام دادی. ولی به چوب نگاه کن. جای ميخ ها را ببين. سطح چوب ديگر صاف نيست. تو ميتوانی خنجری را در قلب کسی فرو کنی و بعد درش آوری ولی حتی هزاران بار عذرخواهی هم نمي تواند زخم به وجود آمده را خوب کند…

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: