ماجرای خواندنی غش کردن در خیابان و …

October 13, 2008


فرض کنيد داريد تو خيابون راه مي ريد. ناگهان، به هر دليلي، چشاتون سياهي مي ره و تلپ مي افتيد روي زمين و ديگه هيچي نمي فهميد!
خيلي توفير داره اين تلپي افتادن و غش کردن توي مملکت خودمون باشه تا تو فرنگستون!

مي گيد نه؟ نيگا کنيد…

غش کردن تو خيابون هاي مملکت خودمون ايران

– هنوز چند ثانيه از غش کردنتون نگذشته که ناگهان صدها نفر از مردم مهربون و انسان دوست و باعاطفه هم وطن دورتون جمع مي شن.
– همه ماشالله براي خودشون يه پا کارشناسن و علت بيماري شما رو تشخيص مي دن. البته نبايد ناراحت باشيد که همه با هم متفق القول نيستند( نمي تونيد ناراحت باشيد. چون شما غش کرده ايد و هيچي نمي فهميد!)
– يکي ناراحتي شما رو خودکشي با قرص تشخيص مي ده و مي گه: ” يه نفر آب بياره بديم بخوره تا مواد شيميايي تو دلش رقيق بشه.”
– يکي مي گه :” نه بابا… طفلکي صرع داره .” و با گچ يا ذغالي که از توي جوي اب پيا مي کنه، دور شما رو خيط مي کشه تا اجنه ازتون دور شه.
– يکي مي گه: “فشارش بالاست. کي قرص زير زبوني داره؟”
– پيرزني يک قرص بيزاکوديل از تو کيفش درمياره مي گه: ” ننه، من يه دونه همرامه!” مي ذارن زير زبونتون.
– اون يکي مي گه:” اين حرفا کدومه؟ رنگشو نمي بينيد عين گچ سفيده. فشارش پايينه. پاهاشو بالا بگيريد.”

– پسر مو قشنگي که از وقتي رسيده دلش براي شما رفته بوده به بهانه بلند کردن پاهاتون کلي ماساژتون مي ده. (خوبه که بي هوشيد وگرنه يکي مي خوابونديد تو گوشش)
– حاج آقايي مي گه: “طفلک چه جوون بود. حيف بود اين قدر زود بميره.” بعد اضافه مي کنه: ” خانوما، آقايون، دکونم اون ور خيابونه، خرماي خوب و آرد و شکر براي حلوا دارم. اگر فاميلاشون اومدن بهشون بگيد!” و راهشو مي کشه مي ره اون ور خيابون.
– همه مشغول اظهار نظر راجع شما هستن که دو تا دختر به اسم ژيلا و مينا خودشونو از وسطاي جمعيت مي رسونن جلو. ژيلا مي گه: ” آخي… چه پوستي ام داره حيووني. مينا، اين رنگ کرم پودرو مي گفتم بخري ها. مي بيني چه نازه! ” مينا: ” نه بابا، خيلي مهتابيه. يه درجه تيره تر بهتره”
– يه خانم ميان سال به محض ديدن مينا مي گه: “دخترم قيافه ات آشناست. تو دختر ملوک خانوم نيستي؟”
مينا: “چرا. اما شما رو به جا نمي آرم.”

زن ميان سال از ته دل مي خنده. مينا رو مي بوسه و مي گه: ” تو آسمونا دنبالتون مي گشتم. شماره تونو بده زنگ بزنم به مامان. ايشالله امر خيره.”
– مردي به شما نزديک مي شه.
” وايسين کنار. من آمپول زن محله ام.” و مچ شما رو براي گرفتن تعداد ضربان نبض توي دستش مي گيره. بعد مي گه: ” نگران نباشيد، زنده ست.” و بعد از دادن اين مژده راهشو مي کشه مي ره. اما ديگر در دست شما ساعت نيست!
– زني مياد جلو و کيف شما رو باز مي کنه که مدارکتونو ببينه. ” بميرم براي مادرش، الان تو خونه منتظرشه، ببينم شماره تلفني چيزي تو کيفش هست بهشون خبر بديم؟”
توي کيف پولش کارتي هست. زن مي رود به طرف کيوسک تلفن تا زنگ بزنه. اما از همون ور راهشو کج مي کنه به سمت خيابون پاييني و قدماشو تند مي کنه.

– شخص مهربون ديگه اي که موقع راه رفتن کمي ريپ مي زنه، جلو مياد و مي گه: “چي چي رو برم از تلفن عمومي ژنگ بزنم. حتما خودش موبايل داره. آره داداش”
کيفتونو مي گرده و موبايل رو پيدا مي کنه. ” اکه هي… چه گوشي درب و داغوني. لابد شيم کارتش هم ايران شِله!”
– توي جمعيت بين خانوم ها بحث راجع به رنگ روسري و مانتو و کيف و کفش شماست که آيا ست هستن يا نه. يکيشون با دلسوزي مي گه: ” مانتو ش مد پارساله. معلومه از خونواده ي متوسطيه.” اون يکي از مدل ابرو و رنگ موي شما حرف مي زنه . ” اگر موهاشو شرابي و ابروشو هشتي کنه خيلي بهش مياد.”
پسرها هم از قافله عقب نمي مونن. يکي مي گه: ” چه خوشگله لامصب.” اون يکي مي گه: ” اين کجاش خوشگله؟ خيلي هم عن ترکيبه! لابد شوهر گيرش نيومده از ناراحتي غش کرده.” بحث راجع به قيافه شما در مي گيره. نگران نباشيد، زشت باشيد يا خوشگل نتيجه غش کردنتون يکيه.
– پسري مي زنه روي شونه اولي: ” اي ول، فرزاد تويي؟ پسر، چرا ديگه باشگاه نمياي؟
فرزاد کمي به مخش فشار مياره. ” بهروز؟ تو کجا اينجا کجا؟” دست محکمي باهم مي دن و دست در دست هم به زور از ميون جمعيت راهي به بيرون باز مي کنن تا برن با هم يه آيس پک بزنن.

– همه هم زمان با هم حرف مي زنن. صدا به صدا نمي رسه. کم کم يادشون مي ره براي چي جمع شدن و بحث هاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي اجتماعي در مي گيره و هر کسي سعي در حل معضلات کشور عزيزمون داره…
خلاصه تا سه چهار ساعتي اين گفتگوها ادامه داره و بعد همه پراکنده مي شن و مي رن دنبال کار و زندگيشون.
تا اينکه بالاخره يکي از بستگان درجه اولتون که نگران شده و داره در به در دنبالتون مي گرده شما رو کنار پياده رو، تکيه داده شده به سکوي مغازه اي پيدا مي کنه. البته بدون کيف و کفش و ساعت و انگشتر و گردنبند و کارت دانشجويي و بقيه متعلقات.

روز پر هيجاني را پشت سر گذاشته ايد.

غش کردن در يکي از خيابان هاي فرنگستون

داريد راه مي ريد که يهو سرتون گيج مي ره، چشاتون سياهي مي ره و تلپي مي افتيد کف خيابون.

– فقط چند نفر از افراد بي عاطفه و بي غيرت و بي حميّت خارجکي واي ميسن.

– همون چند نفر فوري موبايلاشونو در ميارن زنگ بزنن به اورژانس. بالاخره يکي شون اول از همه شماره رو مي گيره. بقيه عين گداها گوشي هاشونو غلاف مي کنن و مي ذارن تو جيباشون.
– آدم هاي بي سواد و بي معلومات فرنگي حتي يه جمله راجع به بيماري شما اظهار نظر نمي کنن. و از بس ترسوئن به شما دست هم نمي زنن.
-فقط شخصي سوسول با نشون دادن کارتش مي گه من پزشکم . به شما نزديک مي شه و فس فس کنون کمک هاي اوليه رو براتون انجام مي ده.
– بقيه عين کر و لال ها فقط نگاه مي کنن. و به محض شنيدن صداي آژير آمبولانس، سرشونو – معذرت مي خوام- عين گاو مي ندازن پايين و مي رن.

– چند دقيقه بعد شما توي بيمارستانيد و دکتر و پرستار بالاي سرتونن و اعضاي خانواده تون تو راهروي بيمارستان منتظر اجازه دکتر براي ملاقات شما.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: