داستان کوتاه و خواندنی عیب یک دختر و ازدواج

October 22, 2008


دختر و پسری عاشق هم شدند و تصمیم به ازدواج گرفتند . پس پسر به خواستگاری دختر رفت اما پدر دختر پسر را از این ازدواج نهی کرد ولی پسر اصرار ورزید و چند دفعه دیگر هم به خواستگاری دختر آمد اما هر دفعه پدر دختر به بهانه ای پسر را جواب می کرد . روزی پسر به پدر دختر گفت : ای پدر ! من و دختر شما به هم علاقه مندیم و قصد ازدواج داریم اما شما مانع می شوید دلیلش چیست ؟ پدر دختر گفت : عزیزم ! در دختر من عیبی است که باعث می شود من تو را از ازدواج با او منع کنم چرا که دوست ندارم جوان مردم بدبخت شود ! پسر با تعجب گفت : آن چه عیبی است که شما مرا از ازدواج با او نهی می کنید ؟ پدر گفت : من عمری را برای تربیت صحیح دخترم تلاش و سعی فراوان کردم اما در نهایت از وی آن چنان حماقت و سفاهتی دیدم که فرد ناشایست چون تو را به شوهری خویش برگزید! و فکر می کنم چنین دختر سفیهی شایسته پسری چون تو نیست!

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: