یک دعا بخوان

October 23, 2008


در حال پیاده روی صبحگاهی بودم که ماشین زباله کنارم توقف کرد.فکر کردم که راننده ی ان درصدد پرسیدن یک نشانی است. به جای ان عکس یک پسر بچه ی پنج ساله را به من نشان داد و گفت : ((این نوه ی منه و اسمش جرمیا است و تو بیما رستان تحت مراقبتهای ویژه هستش.)) به این تصور که او بعدا از من تقاضای پول برای پرداخت هزینه های بیمارستانی خواهد کرد دست به جیبم بردم.اما او چیزی بیشتر از پول می خواست .او گفت : (به هر کی میرسم ازش میخوام یه دعا براش بخونه! میشه شما هم براش یه دعا بخونین؟!).خواندم.ان روز مشکلاتم گویی کمتر از روزهای دیگر بود.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: