داستان هاي كوتاه-درس هاي زندگي

November 2, 2008


پسر و خورشيد سياه
چند سال پيش پسر بچه ي 10 ساله ايراني برنده ي جايزه ي اول نقاشي اگر اشتباه نكنم سوئيس شد. در نقاشي اين پسر يك مزرعه و يك مرد ديده ميشد و جالب تر از همه خورشيدي بود كه با رنگ سياه كشيده شده بود. از مسابقه براي او زنگ ميزنند و دليل سياه بود خورشيد را از او ميپرسند .در پاسخ ميگويد كه آن مزرعه و مرد ، مزرعه ي ما و مرد پدر من در حال كار كردن روي مزرعه است خورشيد را سياه كشيدم تا در موقع كار كردن پوستش نسوزد.

دهان روح و تن

انسان دو دهان دارد: یكى گوش كه دهان روح او است و دیگر دهان كه دهان تن او است. این دو دهان خیلى محترم‏اند. انسان باید خیلى مواظب آن‏ها باشد. یعنى باید صادرات و واردات این دهنها را خیلى مراقب باشد. آن‏هایى‏كه هرزه خوراك مى‏شوند، هرزه كار مى‏گردند. كسانى كه هرزه شنو مى‏شوند، هرزه گو مى‏گردند.

وقتى واردات انسان هرزه شد، صادرات او هم هرزه و پلید و كثیف مى‏شود. یعنى قلم او هرزه و نوشته‏هایش زهرآگین خواهد داشت. حضرت وصى، امیرالمؤمنین، علیه السلام فرمود: عمل نبات است و هیچ نبات از آب بى‏نیاز نیست و آب‏ها گوناگون‏اند. هر آبى كه پاك است، آن نبات هم پاك و میوه‏اش شیرین خواهد بود; و هر آبى كه پلید است، آن نبات هم پلید و میوه او تلخ است.
توصیه‏هایى از علامه حسن‏زاده آملى

کشیش و تغییر جهان

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است :كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغ يير دهم . بعد ها دنيا را هم بزر گ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!

آخرت و پست الکترونیک!!

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!

دروغ و راه پارسایی

پسري از آحاد رعيت، خواهان دختر اميري شده بود.امير با درشتي سرباز ميزد. پسر چاره اي انديشيد و به دروغ راه پارسايي پيش گرفت و به شيوه تعبد و تهجد روي آورد تا بدان گونه شهرت يافت كه مردم او را مستجاب الدوعوه پنداشتند و در شدايد امور بدو پناه ميبردند .آنگاه كه نامي بسزا يافت و داراي اسم و رسمي چشمگير شد،در طلب دختر امير فرستاد. امير كه آوازه او را شنيده بود و اقبال مردم را بدو ديده بود، اين بار بي درنگ دعوتش را اجابت كرد.چون قبول امير به سمع پسر رسيد،دگرگوني شگفت به پسر دست داد و با خود انديشيد كه بندگي دروغين اينچنين اثر بخشيده است،اگر راستين باشد چه خواهد شد؟
از خواهش خود سر باز زد و راه كمال انساني را پيش گرفت.
اين همه لطف خواجه با بندگي مجاز ماست / ار به حقيقت آن بود خواجه به ما چه ها كند.

پذيرش

گوش دادن يكي از اسرار اصلي ورود به معبد خداوند است . گوش دادن يعني انفعال . گوش دادن يعني فراموش كردن كامل خودت – تنها در آن هنگام است كه مي تواني گوش كني . زماني كه با توجه و دقت به كسي گوش مي دهي ،‌خودت را فراموش مي كني . اگر نتواني خودت را فراموش كني ، هرگز گوش نمي دهي . اگر بيش از حد در مورد خودت خود آگاه باشي ، صرفاً وانمود مي كني كه گوش مي دهي – گوش نمي دهي . ممكن است سرت را تكان بدهي ؛ گاه ممكن است بله و نه بگويي ، اما گوش نمي دهي .
وقتي كه گوش مي دهي ، به يك مجراي صرف بدل مي شوي ، يك انفعال ، يك پذيرش ، يك رحم : تو مؤنث مي شوي . و براي رسيدن بايد مؤنث شد . به صورت مهاجم خشن ،‌به صورت فاتح نمي تواني به خداوند برسي . تو تنها وقتي مي تواني به خدا برسي … يا بهتر بگويم خدا تنها وقتي مي تواند به تو برسد كه پذيرا باشي ، پذيرنده باشي . وقتي يين ( عنصر مؤنث ) مي شوي ، وقتي پذيرنده مي شوي ، در باز مي شود – و تو منتظر مي ماني . گوش دادن هنري است براي منفعل شدن .

سلطان محمود و دیوانه و دنبه

روزی سلطان محمود به دیوانه خانه رفته و پس از دیدار از شرایط تیمارستان ، از دیوانه ای پرسید : چه می خواهی تا بگویم برایت فراهم کنند ؟
– دنبه می خواهم یا سلطان
سلطان دستور داد تا برایش ترب سفید آوردند و گفتند : اینهم دنبه که خواستی .
دیوانه ترب را گرفت و خورد و سر جنبانیده و به ساطان نگریست ، ساطان پرسید :
– سبب سر جنبانیدن دیگر چیست ؟
– تا تو پادشاه شده ای ، از دنبه ها چربی رفته است !!

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: