شادی

November 4, 2008



با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش، مادرم گریه و دعا کرد، خواهرم زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید. پول زیادی بود، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم، تازه وضع زندگیمون هم بهتر می شد.
از در خونه که وارد شدم از حال رفتم، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: