انسانيت

November 6, 2008


جورج به آرامي از پياده رويي که هميشه در آن مرد نابينايي با پارچه اي در مقابلش در حال فلوت زدن بود، عبور مي کرد. جورج بدنبال سکه اي در جيبهايش گشت تا به آن مرد کمک کند. اما هيچ پولي پيدا نکرد.
نگاهي به مرد فلوتزن انداخت. عينک آفتابي خود را از جيبش در آورد و پارچه اي در مقابلش روي زمين انداخت و در کنار مرد فلوتزن شروع کرد به رقصيدن.
عابر ديگري وقتي او را ديد، سکه اي روي پارچه جورج انداخت. جورج با خوشحالي سکه را برداشت، عينک را از چشمانش درآورد و پس از آنکه سکه را روي پارچه مرد فلوت زن گذاشت، از آنجا دور شد…

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: